گاهی تاریخ، بر شانههای کوچکترین آدمها ادامه پیدا میکند...
کودکی که دست بر پیشانی گذاشته، گویی سنگینی راهی را حس میکند که پیش از او، عقیله آن را آغاز کرده بود. راهی که با اشک آغاز شد، اما هرگز به سکوت نرسید.
پرچم در دستان او، تنها تکهای از پارچه نیست؛ عهدی است که از میان خاکستر خیمهها گذشته، از میان زنجیرها عبور کرده و نسل به نسل به دست صاحبان دل سپرده شده است.
او شاید هنوز معنای همه رنجها را نداند، اما دلش مقصد را میشناسد؛ همان مقصدی که بانوی صبر، با استواری خویش نشان داد؛ اینکه حقیقت، اگرچه در بند شود، هرگز اسیر نمیماند.
این کودک، ادامه همان روایت است؛ روایتی که هنوز در کوچههای زمان قدم میزند و پرچمش، نشانه ماندگاری پیامی است که خاموشی را نپذیرفت.
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
