غروب، شاهد وداعی بود که هیچ سپیدهای پایانش نشد...
کاروان آرام پیش میرفت؛ نه برای رسیدن، که برای رساندن. بر بلندای شتر، قامتهایی نشسته بودند که داغ، قامتشان را خم نکرده بود. سکوتشان از هزار خطبه رساتر بود و نگاهشان، تاریخ را به قضاوت فرا میخواند.
در پیشاپیش این مسیر، عقیله ایستاده بود؛ بانویی که آموخت میتوان با قلبی سوخته، ستون خیمه حقیقت ماند. او نه شمشیری در دست داشت و نه سپاهی همراه، اما کلامش، ادامه همان قیامی شد که در ظهر عطش آغاز گشت.
این کاروان، اسیر نبود؛ امانتدار خونهایی بود که باید تا همیشه روایت میشد. هر گام، فصلی از حماسه بود و هر منزل، سندی بر شکستِ آنان که گمان کردند با آتش و زنجیر، میتوانند نور را خاموش کنند.
و از همان غروب، سفری آغاز شد که مقصدش نه شهری بر روی زمین، که بیداری دلهای تاریخ بود.
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
