آتش، پارچهها را سوزاند... اما نتوانست پناه را از دلها بگیرد.
این ستونهای نیمهسوخته، تنها یادگار خیمهای نیستند که شعله در آغوشش گرفت؛ گواه لحظهای هستند که زمین، غربت را با تمام وجود لمس کرد و آسمان، اشک ریخت.
در میان خاکستر، هنوز ردّ قدمهایی مانده است؛ قدمهایی که از میان شعلهها گذشتند تا دستهای کوچک را از هراس عبور دهند. آنجا که همه چیز بوی سوختن میداد، عقیله قامت برافراشت؛ نه برای نجات خیمهها، که برای حفظ امانتِ قیام.
خیمهها فرو ریختند، اما رسالت فرو نریخت. پارچهها خاکستر شدند، اما حقیقت، از میان همان خاکستر جان گرفت و راه خود را ادامه داد.
این خیمه سوخته، پایان یک منزل بود؛ آغاز سفری که قرار بود با صبر، روشنی را به دل تاریخ بازگرداند.
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
