
راه، طولانی بود؛ اما دلی که بار رسالت را بر دوش میکشید، خستگی را نمیشناخت.
غبار، افق را پوشانده بود و گامهای کاروان، آرام بر خاک داغ نقش میبست. بر بلندای مرکب، قامتی دیده میشد که اگرچه در بند بود، اما روحش از همه آزادتر بود؛ قامتی که شکست را نپذیرفت و اجازه نداد حقیقت، در میان هیاهوی پیروزیِ باطل گم شود.
عقیله میدانست که این مسیر، تنها جادهای میان دو شهر نیست؛ راهی است که باید از قلب تاریخ بگذرد. هر منزل، فصلی از صبر بود و هر نگاه، خطبهای که هنوز زمان شنیدنش فرا نرسیده بود.
غروب، سایهها را بلند میکرد؛ اما نور یقین، از هر غروبی روشنتر بود. کاروان پیش میرفت و جهان نمیدانست بانویی که در سکوت این راه را میپیماید، قرار است با استقامت و پیام خویش، حقیقت عاشورا را تا همیشه در حافظه تاریخ زنده نگاه دارد.
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
