
گاهی یک تکه پارچه، تمام تاریخ را روایت میکند.
پارچهای که بر نوک نیزه مانده، دیگر لباس نیست؛ یادگار غربتی است که باد، هر روز آن را ورق میزند و خورشید، هر غروب بر آن سلام میدهد. تار و پودش از رنج سخن میگوید و سکوتش، بلندتر از هر فریادی است.
در امتداد همین نیزهها بود که عقیله، رسالتی بزرگ را بر دوش گرفت. آنان گمان میکردند نیزهها پایان یک قیام است؛ اما نمیدانستند که از همان مسیر، آغاز ماندگاری حقیقت رقم خواهد خورد.
این پارچه، نشانی از مظلومیت است؛ اما مظلومیتی که هرگز به فراموشی سپرده نشد. زخمی که زمان نتوانست آن را محو کند و روایتی که نسل به نسل، بر زبان عاشقان جاری ماند.
هنوز هم هرگاه باد از کنار این یادگار میگذرد، گویی زمزمه میکند: حقیقت را نمیتوان بر نیزه برد؛ حقیقت، خود بلندترین پرچم تاریخ است.
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
