
غبار برخاسته بود؛ اما آنچه دیده نمیشد، از آنچه دیده میشد، عظیمتر بود.
کاروان آرام پیش میرفت؛ در میان نیزهها، در میان نگاههای سنگین و در میان سکوتی که از هزاران فریاد رساتر بود. آنان گمان میکردند این حرکت، پایان یک قیام است؛ اما تاریخ، تازه ورق خورده بود.
در میانه این راه، عقیله بار رسالتی را بر دوش داشت که هیچ مرکب و هیچ کاروانی توان حمل آن را نداشت. او باید حقیقت را از میان غبارها عبور میداد؛ حقیقتی که نه با شمشیر، که با صبر و روشنگری ماندگار میشد.
این راه، مسیر اسیران نبود؛ جاده پیامآورانی بود که آمده بودند تا به همه زمانها بیاموزند خون، اگر در راه خدا جاری شود، هرگز بر خاک نمیماند.
و از همان غروب، کاروانی شکل گرفت که هنوز پس از قرنها در حرکت است؛ کاروانی که پیشاپیش آن، نام عقیله همچنان چراغ راه آزادگان جهان است.
۱
از ۵
۱ مشارکت کننده
