روایت اول: پرچم‌دارِ راهِ بی‌پایان

روایت اول: پرچم‌دارِ راهِ بی‌پایان
گاهی تاریخ، بر شانه‌های کوچک‌ترین آدم‌ها ادامه پیدا می‌کند... کودکی که دست بر پیشانی گذاشته، گویی سنگینی راهی را حس می‌کند که پیش از او، عقیله آن را آغاز کرده بود. راهی که با اشک آغاز شد، اما هرگز به سکوت نرسید. پرچم در دستان او، تنها تکه‌ای از پارچه نیست؛ عهدی است که از میان خاکستر خیمه‌ها گذشته، از میان زنجیرها عبور کرده و نسل به نسل به دست …
ادامه مطلب